تبليغاتX




سلام

هيچ مي دوني با امروز ميشه چند روز كه من تو رو نديدم؟

از روز اولم نتونستم ببينمت آخه وقتي به اين دنيا اومدم تو رفته بودي!

بهم گفتن تو و دوستات چه گلها كه نكاشتين.چه با صفا بودين(الانم هستين).شنيدم با سينه ات ايستادي جلوي دشمن.شنيدم سرب داغ فشنگ نشست تو سينت تا نكنه يه وقت اين دشمن يه مو از سر منو دوستام كم كنه.حقاً رسم مردونگيو بجا آوردي.بي رودربايستي بايد بگم كه ما قدر ندونستيم.يادمه گفته بودي بچه ها عاشقي يه بهونست برا رسيدن به مقصد..سالار اگه الان بودي ازت مي پرسيدم رسم عاشقي تو اين دنيا رو ميگي یا یه جا دیگه؟ آخه اگه دنيا رسم عاشقيو بلد بود كه تو رو از مانمي گرفت.

پسرخاله اون روزها هم مثل الان بود؟ فكر نكنم،مي بيني علممون زياد شده ولي انصاف و معرفتمون كم شده ،به كره ماه ميريم ولي تا اونور کوچه نمی ریم تا از حال همسايمون باخبرشيم

شنيدم روزهاي اول بعد رفتنت همه گفته بوديم هرگز فراموشت نخواهيم كرد اما حالا چي؟نكه فراموش شده باشي نه ، ولي همچين بعضي هامون دم از مملكت ميزنن كه انگار اونا الان جاي تو هستن انگار نه انگار اين خون تو و دوستات بود كه از كشور مواظبت كرد حالا به هواي اينكه مثلا تو يه نظرسنجي كسي تحويلشون نگرفته خودشونو طرفداراشون ميخوان زمين و زمانو بهم بدوزن.يعني خبرندارن دارن پا روي خون تو و دوستات ميذارن؟

خلاصه پسرخاله شهيدم روزگار بدجوري ، بد شده مرد مرداش تو و دوستات بودين كه الان پيش خدايي

پسرخاله عزيزم دعام كن و از خدا بخواه التهاب اين فاصلمون هرچه زودتركم بشه..

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 1:11  توسط محمد شهرنويس  |  -->





تو ميدوني دنياچقدر بزرگه؟اصلاكي تونسته همه دنيارو يكجا ببينه؟ازروزي كه يادمونه وقتي پابه اين دنياگذاشتيم دنيا همين چيزي برامون بوده كه تاحالاديدمش!بذاريه جورديگه برات بگم:

فكركن ما تو يه غار به دنيااومديم!از روز اول به هرطرف نگاه ميكنيم چهارتا ديوارو(جهت)مي بينيم كه البته يكي ازديوارها نورانيه ولي ما هنوزنه مي دونيم ونه مي تونيم بريم سمت اون(شايد)! تا همين جا فكركن دنيايي كه من و تو ميشناسيمش چقدر تنگ و تاريك و كوچيكه! ادامه بدم: اگه يه روز تصميم بگيريم از اون ديوار نوراني رد بشيم فكركن وقتي پامونو بيرون غار بذاريم چي ميبينيم! اصلاديگه معناي دنيابه كلي با اون منظره ها و فضاي بيرون غار كه ميبينيمشون عوض ميشه..

امابدنيست بهت بگم هركس ديوار نوراني خودشو داره كه بايد ازش عبور کنه ،مثلابرا يكي ديوار نوراني مال و ثروته برا يكي مقام و منسك ، يكي محبت ويكي عاشق بودن

منم مثل تو آرزو دارم ديوار نورانيم عشق باشه كه با عبور از اون به خدابرسم (اين بهتريه)

بماند شايدم آدمايي رو ديده باشي كه هنوزديوار نورانيشونو پيدا نكردن ياشايدم خودشونو با اون ديوارهاي سنگي مابقي سرگرم كردن

*************************************************************

منبع : وبلاگ خاطرات یک مهندس کامپیوتر

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 11:35  توسط محمد شهرنويس  |  -->

قفس مثل دنیاست یا دنیا مثل قفسه...؟

بذار اول قفسو برات تعریف کنم : قفس از مجموع چندتا حصار و یه در و یه سقف و یه کف چوبی یا فلزی درست میشه

حالا برات دنیا رو تعریف کنم : دنیا از مجموع آدم ها و یه روز تولد تو که در ورودت به دنیا بود و یه آسمون مثل سقف و یه زمین خاکی که کف هستش درست میشه

خنده دار یا گریه داره که منو تو اسیر این قفسیم ، چه فرقی می کنه دنیا قفس باشه یا قفس دنیا باشه وقتی منو تو نمی تونیم بپریم و پرواز کنیم ، بالا بریم ، پایین بیاییم ما تو حصار زمان در اسارت دنیا و دربند این رنگ و لعاب روزگاریم ...

کی میشه در این قفس باز بشه... آخرین باری که در این قفس باز شد منو تو رو توش فرستادن(متولد شدیم) حالا هم فکر کنم اگه بخواد باز شه حتما ...(بلا بدور)

به خودم قول دادم اگه در این قفس دوباره باز بشه  تا بتونم پربکشم و ازش دور بشم اینقدر برم بالا که دیگه این قفس نتونه منو،  تو بند خودش دربیاره

کی میشه در این قفس باز بشه...

**********************************

منبع : خاطرات یک مهندس کامپیوتر(*_*)

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 2:6  توسط محمد شهرنويس  |  -->





 
-->